تبليغاتX
محبوب شب

محبوب شب

گوناگون

 

دیشب دلم گرفته بود

ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني



دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيات



دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي



اي هم صد اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني



نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني



ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني



رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت



ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت



رو صندلي نشستمو يهو ديدم



يه قاصدك اومد پيشم



خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟



گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام



يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام



مي گفت كه تو يه راه دور



يه راه دور و سوت كور



مسافري نشسته بود



مسافره غريب و دلشكسته بود



از تو همش شكوه ميكرد



با اشك گرم و دل سرد



مي گفت كه يادت نمياد



اون روزاي آخريه



چه قدر دلش مي خواست كه تو



نگاش كني ، صداش كني



بهش بگي دوسش داري



به شرطي تنهاش نذاري



تا اومدم بهش بگم برو بگو



دوسش دارم ، پاش مي شينم



ديدم كه اون رفته بود و



منم دارم خواب مي بينم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 19:36  توسط سمیرا و آرزو  | 

این قسمت من بود

حرفاتو میفهمم

فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم!

از من به دل نگیر!!!

همدرد بی تقصیر

باشه گناه تو پای من و تقدیر!

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:23  توسط سمیرا و آرزو  | 

 

 

دلتنگتم

کجائی که ببینی

       تنهای تنها این گوشه افتادمو

                                  نیستی

                                       نیستی

                                              نیستی کنارم

از ته دل آرزو میکنم که شاد شاد شاد باشی گلم

هنوزم مثل روزای اول دوستت دارمو به یادتم(باورم کن)

      .......

          .......

              ......

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:0  توسط سمیرا و آرزو  | 

.

تو که میدانستی با چه اشتیاقی…خودم را قسمت میکنم

پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردی…برای

خداحافظی …خیلی دیر بود…خیلی دیر !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:24  توسط سمیرا و آرزو  | 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد

گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم كه به پابوسى باران بروم

آسمان گفته كه پا روى پرم نگذاريد

اين قدر آينه ها را به رخ من نكشيد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد

آخرين حرف من اين است، زمينى نشويد

فقط از حال زمين بى خبرم نگذاريد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 22:21  توسط سمیرا و آرزو  | 

 

از این گریه خبر داری؟ از این اشکی که لبریزه

از این که بودنت با من٬ برای من همه چیزه

از این بودن خبر داری؟ از این که رفتنت سخته

از این که فردِ تو٬ بی تو٬ یه بیچاره س! یه بدبخته

دلم خوش بود که اینجایی! اگر چه راهمون دوره

من اینجا میشکنم بی تو! من اونم٬ اونکه مغروره

خبر داری بدون تو٬ واسه اشکم پناهی نیست

میخوای بی من بری؟ باشه! برو اینکه گناهی نیست

دارم از غصه می پوسم! با این قلب پر از دردم

برو اما بدون بی تو٬ دیگه تنهاترین فردم

برو من که به جز جونم دیگه چیزی نمی بازم

از این جا تا ته دنیا٬ به یادت قصه می سازم

برو اما به چشم من٬ نگو قصد سفر داری!

بدون تو نمی تونم! از این مردن خبر داری؟

برای....و....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:8  توسط سمیرا و آرزو  | 

هنوز هستم

مهربانم کاش اجازه مي دادي بار اندوهت را من به دوش بکشم. شانه هاي من قويتر ازآن است که تو فکر ميکني
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 14:20  توسط سمیرا و آرزو  | 

سلاااااااااااااااااااااااااام

یک خبر داغ داغ داغ داغ داغ !!!!!!!!!!!

 

یکی از بچه های محبوب شب ازدواج کرد.....

بهش تبرییییییییییییییییییک نمیگین؟؟؟

من که به نوبه ی خودم بهش تبریک میگم و

واسه خوشبختی بیشترش دعا میکنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:15  توسط سمیرا و آرزو  | 

اگر رفتم شدی تنها حلالم کن.......اگر خشکید چشمات؛یا شدن دریا حلالم کن

تو میدونی که این قصه نهایت آخری داره.....اگر خنجر زدش پشتم یه روز دنیا حلالم کن

اگر عشق من آب میشه کنار عشق پاک تو.....منو عفو کن؛به حکم دل نشم رسوا؛حلالم کن

نه پاییزم کنار تو؛نه میخندم به حال تو......ولی یک روز باید رفت!چرا حاشا؟ حلالم کن

یه روزی بوسه ی شادی؛یه روزی بوسه از غمها.....همینه راز این دنیابرای ما!حلالم کن

قسم میدم تو را همراز؛تو هم آغازو هم پرواز.......تو ای ماه وتو ای دریا؛تو ای زیبا حلالم کن

نوشتم زیر نورماه برایت آخرین مصرع......اگه خوب یا که بد بودم؛ببخش من را حلالم کن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 22:16  توسط سمیرا و آرزو  | 

مادر گناه زندگی ام را به من ببخش

زیرا اگر گناه من این بود از تو بود

هرگز نخواستم که تو را سرزنش کنم

اما تو را به راستی از زادنم چه سود؟

در دل نگو که از تو و رنج تو آگهم

هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار

هرگز فریب چهره ی آرام من مخور

هرگز سر ازسکوت مدامم گران مدار

من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ!

من آتشم که درتو نگیرد شرار من...

دردم یکی نبود که زودش دوا کنی

آن به ؛ که دل نبندی از این پس به کار من

مادر من آن امید زکف رفته ی توآم

کز هر چه بگذری نتوانی بدو رسید

زان بیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه

مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید

هرشب که در به روی من آهسته وا کنی

در چشم خوابناک تو خوانم نگرانیت!

بس کن خدای را؛ که تبه شد سلامتت!

از بیم آنکه رنج تو را بیشتر کنم

می خندمت به روی و نمی گویمت جواب

مادر!چه سود ازاین که بهم ریزم این سکوت؟

مادر!چه سود از اینکه بر اندازم این نقاب؟

تا کی بدین امید که ره در دلم بری...

بندی نگاه خود به نگاه خموش من؟؟

مادر!من آن امید زکف رفته ی توآم

درد مرا نپرس و گناه مرا ببخش

دانی؟! خطای بخت من است آنچه میکنم

پس این خطای بخت گران مرا ببخش

مادر!تو بی گناهی و من نیز بی گناه

اما سزای هستی ما در کنار ماست

از یکدیگر رمیده و بیگانه مانده ایم

وین درد ؛ درد زندگی و روزگار ماست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 21:34  توسط سمیرا و آرزو  | 

علی در عرش اعلا بی نظیر است

علی بر عالم و آدم امیر است

به عشق نام مولایم نویسم..

چه عیدی بهتر از عید غدیر است

(( عیدتون مبارک))

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:28  توسط سمیرا و آرزو  | 

قلا بها علامت کدام سوالند

                           که ماهیان پاسخشان میشوند؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:46  توسط سمیرا و آرزو  | 

بيا و در همين ديار عشق و در همين قلب خسته بمان
من تحمل اين دوري و فاصله را ندارم
نمي توانم حتي براي يک لحظه دوريت را باور کنم
و نمي خواهم باور کنم.
نمي توانم وجودي را که بودنش برايم ارامش داشت از ياد ببرم..
و نمي خواهم از ياد ببرم.
تو که ميداني من بي تو نيستم.
اشکم به روي گونه هايم جاريست.
....دلتنگي عجيبي تمام وجودم را گرفته است
...چشمهايم را مي بندم
و خاطراتت را هر چند تلخ مرور مي کنم
.....زياد دلتنگ شده ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:37  توسط سمیرا و آرزو  | 

میدونم برات عجیبه این همه اصرا و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

میدونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم

میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبورم

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم؟؟

وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم؟؟

میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم؟؟

تا نبینی گریه هامو دوتا چشمامو میبندم؟؟

چاره ای جز این ندارم! آخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی ؛ بی تو من بدجوری تنهام

میدونم یه روز میفهمی ؛ روزی که دنیا را گشتی

من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:1  توسط سمیرا و آرزو  | 

دیگر از عشق مگو؛ عشق بلاست!

عشق نفرین خداست

قامتی را که برافراشت خدا

تا که چون سرو صنوبر باشد

چهره ای را که برافروخت خدا

تا چو گلهای معطر باشد

کنده شد؛ سوخته شد!!

عشق بیمارش کرد!!

دیگر از عشق مگو

گوشه ای خلوت و آهنگ سه تار

یا درازی شب تیره وتار

از خیالات به خود پیچیدن

در هیاهوی هجوم تاتار

هیچ یک خواب مرا نرم نکرد

بستر سرد مرا گرم نکرد

عشق آلوده ی اوهامم کرد

شعر شد؛ پخته شد و خامم کرد

دیگر از عشق مگو

اشک را مرحم زخمم کردم

ناله را مبهم و در هم کردم

چشم را بسته و فریاد زدم

سینه را محرم هر غم کردم

دستها را به خروش آوردم

دل نا اهل به جوش آوردم

زلف ها رفت به سر پنجه ی باد

سخن عشق به گوش آوردم

حاصلی غیر پشیمانی و سرسام نداشت!

دیگر از عشق مگو!!

صبر بر جو زمستان کردن

خنده بر گریه ی باران کردن

دوستی با عطش تابستان

مهربانی به بهاران کردن

نفسی بیش نبود!

دیگر از عشق مگو

خاطرات کهن جانم را

اثر آنچه که از دور زمان مانده به جا

خوابهای زیبا؛ یادمان شبها

همه را با تاریخ

یک به یک با قلم سرد وسیاه

ثبتدر دفتر خاکستری خود کردم

تا بخوانند مرا ؛ تا بدانند مرا

تا بفهمند که عشق

وحشت انگیز ترین حادثه هاست

آتش انگیز ترین جرم و خطاست

دیگر از عشق مگو؛ عشق بلاست

عشق مخصوص خداست

دیگر از عشق مگو

ای دل ساده ی من ؛ دیگر از عشق مگو

فکر آرامش باش

خیز و معشوقی کن

دیگر از عشق مگو

عشق از آن خداست

 

دختر نقره ای

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:49  توسط سمیرا و آرزو  | 

 

بزرگ شده ام به جان شناسنامه ام..

 بزرگ شده ام و دیگر بهانه نمی گیرم نبودنت را..

 و گریه نمی کنم نداشتنت را..

 گهگاهی تلخیم را آه می کشم فقط..

 بزرگ شده ام قد کشیده ام و دستم می رسد

 به سقف آرزوهام تو نیستی اما آنجا هم..

 بزرگ شده ام و از تو چه پنهان به پایم تنگ شده

 کفشهای خوشرنگ امیدواریم و گاهی پا برهنه راه می روم

 روی سنگفرش تنهاییم..

 بزرگ شده ام و شناسنامه ام ورق خورده

 و رسیده ام به آخرین برگ وقتش..

 رسیده که فرم پر کنم..

 امروز روز خوبی است برای پرواز..

 ببخشید امروز چندم است؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط سمیرا و آرزو  | 

جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط سمیرا و آرزو  | 

با یاد عزیزانم         این قوم پریشانم        با زخم تن وجانم        می ایم و گریانم..

از خانه ویرانم        با حسرت پنهانم        می ایم و می دانم      من یک شبه مهمانم

گر یو سف تبعیدی   درحسرت کنعانم      گرهمنفس یعقوب       ان پیر پریشانم

تا مرحم پیراهن    برزخم دوچشمانم        دردایره حسرت          میچرخم ومی خوانم

                                          من یک شبه مهمانم

ای همنفست خورشید     درظلمت این تبعید      ای مرحم تو امید       بر زخم تن وجانم

ای دست اسایش          ای پاسخ هر خواهش    تو ساحل ارامش       من موج پریشانم

اهنگ سفر کردم         رو سوی تو اوردم            اما دل من انجاست       در جمع عزیزانم

بر من تو ببخش ای یار      ای بخشش تو بسیار     شایددگر این دیدار        هرگز نشود تکرار

    

              اهنگ سفر کردم

                                   رو سوی تو اوردم

                                                        اما دل من انجاست

                                                                                  در جمع عزیزانم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط سمیرا و آرزو  | 

ای کاش...

 


ای کاش با تو می موندم

ای کاش از تو می خوندم

ای کاش لحظه هام بوی تو رو داشت

ای کاش...

             ای کاش...

 

عشقت، عشق ِ دنیامه

عشقت ، شوق ِ فردامه

عشقت ای کاش غم توی قلبم نمی ذاشت

ای کاش...

             ای کاش...

 

ای وای قلبم بی تابه

ای وای چشمام بی خوابه

کاش با من بودی هر دم...

ای کاش...

 

چشمات چشمه ی نورن

چشمات مست و مغرورن

قلبت ای کاش غم توی قلبم نمی ذاشت

ای کاش...

             ای کاش...

 

برگرد ، بی تو گریونم

برگرد ، با تو می مونم

برگرد ای کاش اون نگات تنهام نمی ذاشت

ای کاش...

                ای کاش....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:53  توسط سمیرا و آرزو  | 

Click to view full size image

 

دارم میرم؛ نگو نرو! هوا هوای رفتنه

هر چی بوده تموم شده! چاره ی ما گذشتنه

دارم میرم تا سرنوشت مارا به بازی نگیره

خوب میدونم این عاشقی از یاد هر دومون میره!

دارم میرم؛ نگو نرو! دارم میرم نگو بمون!

وقت خداحافظیه ؛ قصه ی عاشقی نخون

تو را خدااا گریه نکن؛ غصه ی رفتن و نخور

بهتره که تموم کنیم؛ تو هم دل و ازم ببر!

یام میاد روزی رو که ما دوتا دل داده بودیم

اما حالا می خندم و میگم چقدر ساده بودیم.

یادم میاد روزی رو که پر میکشیدیم واسه هم

اما حالا نشسته جاش یه عالمه غصه وغم!

شاید دیگه نبینمت!

شاید نگاه آخره!

چشمای بی گناه تو آتیش به جونم میزنه!

سادگی اشتباه ماست!

گناه ما دل بستنه!

جدایی سرنوشت ماست؛ تنهایی تقدیر منه!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:24  توسط سمیرا و آرزو  |